داستانی خاطرات

هجویات یک درس خونده بیسواد

تز آخر عاشقی

A
داستانی خاطرات هجویات یک درس خونده بیسواد

تز آخر عاشقی

حال این روزهام خوب نیست ...

خوب و بد خودم را نمیفهم ...

حالم را نمیدانم ....

از اتاقی که پشتش را با شاهنامه و مثنوی مولوی هزاران کتاب شعر و رمان پرش کردم حرف بزنم ...

یا ذهن پریشان که هر شب سرش را روی بالشت میگذارد و فکر های پریشان روز را دور میکند بگویم ...

من که ادم ایده آلم نمیشوم ...

صبح ساعت شیش باید بیدار شوم و هیچ میلی به خوابیدن ندارم ...

سر خودم راشلوغ کردم تا کمی کمتر فکر کنم ...

میگفت فردی به فردی در اتوبوس گفت عاشق شده ای گفت تا به حال پیشابت نگرفته وگرنه به این ها فکر نمیکردی....

اما نمیدانم چرا هیچ جوره ضرب المثل ها بر این دل وامانده اثر ندارد ...

دلی که عاشق است و زنگ از جانب معشوق مشغول ترش میکند ...

هیکلم را نگاه هر کس ببیند میگوید این غول تشن چه به عاشقی ...

اما خبر از قلب هک شده به الگوریتم عشق را چکار باید کرد که حقیقت است ...

بعد از سالها دیدمش بدور از انتظار بود ....

افکار سیاسی در خانواده شان موج میزد ....

شاید همان عاملی که خیلی از دوستانم را ازم گرفت انگار قرار بود کابوس این دیدنی شود...

منو ربط، به سیایت نداشتم و نیستم نه مسئولیتی نه حکومتی نه میزی برای از دست دادن فقط درسی را انتخاب کرده بودم که هم درسی‌هایم سیاست را انتخاب کرده بودند ....

باید چوب آنها را میخوردم آن هم از نوجوانی ...

هر محفلی میرفتیم یا هر مهمانی مهمان میشدیم ...یاد گرفته بودیم ...

آنها را تقسیم کنیم ...

پدرم میگفت بریم خونه عمو...

میگفتم تورو خدا نه ....

بابا دوباره میخوای دارت بی کفایتی هم قشرهایم شوم ...حوصله ام ندارم ...

یاد گرفته بودیم سکوت کنیم ...

یاد گرفته بودیم لبخند تلخ بزنیم ...

به افرادی که دم از احترام به عقاید میزدند اما عقاید را تفتیش و مارپیچ سکوتش میکردند....

البته گاهی فامیل دید سیاسی نداشتند و این کمک میکرد که حداقل با آنها خوش باشیم ...

و واقعا خوش بودیم ...

منزوی بودن را حس میکردم ولی راهم برایم مهم بود ...

راهی که به انتهای ایدولوژیک آن هرچه که باشد اعتقاد داشتم ...

چه مورد پسند چه مذمت ...این فکر من بود قابل تعویضم نیست....

اصولا هر دید سیاسی در خانواده ....

منظورم خواهر برادری، وجود داشت اما برای خودمان....

به مقدسات هم توهین نمیکردیم و یا چند لحظه ای بحث میکردیم و تمام میشد ...

اینبار اوضاع سیاسی متشنج بود ...

حس میکردم که زمان مناسبی نیست برای فامیل بازی ...

اما دوست داشتم ببینمش ...

دلتنگش بودم ....

و خانواده آنها از آن تفتیشی ها نبودند ...

با این حال خدا خدا میکردم برادرش نباشد...

اینبار انگار فرق کرده بود ...

عوض شده بود جوی که انتظارش را میکشیدم ...

توهین عقاید بماند تفتیش عقاید بماند...

بحث نچسبی بود...

بحث گرانی و دی ماه و جنگ و مرگ و کوفت ...

اما ناخاسته واردش شدیم ...

همه چیز را به جان خریده بودم....

برگردیم عقب تر ...

زنگ در خانه را زدیم ...

انتظار داشتم او را ببینم ...

اما لعنت به ماشینی که پنج ساعت ما را در جاده معطل کرده بود ...

او رفته بود ....

سلام علیکی خوش بشی کردم و نشسته بودم...

اینترنشنال روشن شد بحث های نچسب و....

او نبود حوصله ناقص من هم نمیگنجید ...

با دوستم تماس گرفتم ...

او هم حال احوالش قاراشمیش بود ...

باهم به کافه ای برای سرو قهوه رفتیم ...

صحبت طولانی شد ...گوشی ...

پسر دایی...بیا شام منتظریم ...

عذرخواهی کردم و راهی شدم ...برگشتم ...

شام تمام شد و من با تمام جان دنبال رفتنش را طلب جان میکردم ...

آمد با همان زیبایی ...

شاید اول غیرتی شدم که چرا سر لخت ...

اما انتخابش هر چه بود برای خودش بود ...

شاید اعصابم خورد شد برای دیدن دیگران حتی به یک نگاه به او....

اما باز هم انتخابش بود...

همه کنار رفت قلب تپشش را به حالت اولیه نتوانست برگرداند ...

سعی کردم حسم را پشت نقاب عادی قایم کنم ...

و او محو رد بدل تیکه بهم شود ...

اهنگ وای...ولش کن مهم نیست ...

شب صحبت طولانی شد ...

تا شب قصد رفتن کرد ...

او تحلیل میکرد و من قربان و صدقه اش ...

البته گاهی او ناراحت گاهی من ناراحت میشدیم ....

دو تز سیاسی ...

حالم از سیاست بهم میخورد ...

کاش غار نشین بودیم ...

کاش دوتا از قبیله اوگاندا افریقای شمالی بودیم ...

فهممان متفاوت بود اما هر دو یک مقصد را طی میکردم ...

من بهانه ای برای دید پدر ومادرم نداشتم الا بحث سیاسی را پیش بکشم ...

اما وامانده دلم حرف دیگری میزد ...

بگذریم شب را صبح کردیم ...

بهترین شب زندگیم بود ...برای دیدنش ...

و بدترین شب زندگیم بود برای بحث که دخلی به ما نداشت ...

بگذریم همانطور که گذراندیم ...

عاشقانه ام که که کسی فهم نداشت و دلی که بحثی برای خریدار نداشت ...

فکر کن لحظه ای میگفتم بشین حرف عاشقانه بزنیم ...

سکوت شاید عاشقانه تر بود ....

دلم بال بال میزد برای یک کوچه پیمایی یک خیابان نوردی و یک خواجو نشینی ...

نمیدانم بلاخره رقم خورد آن چیزی که باید رقم میخورد....

من که با کوله باری از حرفهایی که در سینه داشتم آن هم چند سال .... ناخاسته بین امواج دریا کوله ام فراموش و مشغول شنا شدم ...

شنا ای که دلم هیچ نیازی به آن نداشت ...

ساعت زنگ خورد انگار وقت نماز است ....

راستی صبح باید حرم بچه های مدرسه را راهی کنم ...

خواب درد بی درمان من که هیچ میلی به تو ندارم و فقط از سیاهی شبی که در آن هستی لذت میبرم ...

چشمان بی قرارم بخواب که فرصت را از دست دادی...

شاید به دیدار قیامت...



تاريخ : چهارشنبه هشتم مهر ۱۴۰۵ | 2:6 | نویسنده : A |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.