شب بیدار پای گوشی
زندگی شده فردا فردا کردن ....
همش با خودم میگم خب این کار را میکنم گوشی میزارم کنار نهایتا یکساعت
درس میخونم امتحانمو میدم فلان جا نمیرم....
رابطمو کم کنم با فلانی فلان جور رفتار کنم حرف دیگری برام مهم نباشه اونجور باشم و اینجور نباشم ...
همه این شر ورها رو هر روز میگم به خودم اما بازم این زندگی ادامه میدم ....
کی میخوام اونی بشم که میخوام ....
کی میخوام ادم خودم باشم ...
کی میخوام اونی باشم که دوست دارم ....
اصلا کی مسیرمو تغییر میدم...
خستگی حرف زدن در رابطه باهاشم ادم خسته میکنه ...
میری حرم امام حسین خر میری خرتر برنگردی همون برمیگردی ...
میری نماز میخونی همونی ....میری دعامیکنی همونیییی....
میری گناه میکنی همونی....میری ریش میزاری همونی...
میری ریش میزنی همونی ...
لباس مذهبی میپوشی ....همونی که بودی میری سوسولی میپوشی ....همونی که بودی....رفیقت میگه تو تغییر نکردی ....مدرک میگیری همون ادمی....سطح اشتباهاتت بالا میره اما خطت ثابته ....
وای کی عوض میشم اصلا چیکار کنم ....
بخدا حس میکنم تو یه صحرای برهوتم که هر کار میکنم ازش خارج نمیشم ....
یا شایدم یه اتاق مکعبی چه هر گوشش میشینم با گوشه دیگه فرقی نداره ...
همه روزها میخواد بیاد و بره و کار و هدف خودشو پیش ببره ....
من شنا کردم شاید خوشحال بشم اگه شنا نکردم کمی ناراحت ...
هیچ کاره بی هیچ فاقد هیچ هیچ هیچ هیچ...
هیچ حالی درون من برای تحول نیست ...
زوری میزنم اما نه از ناچاری از روی عادت و شاید دقیق حرکت هیجانی ....
چقدر فکرم درگیره ...
کی و چجوری؟
ادم خودم میشم اون که دلم میخواد ...
کاش کلاسی بود برای ادمیت در ده دقیقه ...
کاش مهارتی بود برای رفع و حل این قضیه....
ولش درد دلش کمی من را آرام کرد ....
تو رو خدا چرا به ما میرسید سیس عقاب میگیرید ...
تودار مومن کلاسیک بد رفتار حفاظتی سکوریتی ....
اما جلو بقیه
پلشت رفیق چهل ساله بی مرز و حد کاملا گشاد و فیری ....
وای دارم دیوونه میشم...
با عذاب وجدان تمام بی وجدانی های روزگار
اخه چه زندگی شده آن که ذهنت دوبام دارد دل دوهوا
مگر میشود دوستی کنارت حرف از دوستی بزند اما دوستی را تمام نکند
مگر میشد حالی بدون حال
مگر میشد علاقه مند شد به آنچه که او دوست ندارد ....
گوشه گوشه این خانه را تار عنکبوت زده بود...
ومن که سر در گم از این که قرار است چه اتفاقی را رقم بزنم ...
دل از افکار پریشان بردارم....
یا حال خسته ام را سامان ببخشم ...
من بی ادعا که حرفی برای عرض اندام نداشتم پس چرا باید محکوم به دکتر بودن میشدم ....
عنوان مگر سواد می آورد ....
عنوان های صد من یه غازی که با رفتن از این دنیای خاکی قرار است در اینجا بماند ....
اصلا من کیم من چیم چرا باید خدا بنده ای خلق کند که شهوت را در دسترس او قرار دهد و خدایی ناکرده گرفتار حرامش شود ....
حالا شد باید بمیرد که مرگ را بهتر از عذاب وجدان های گناهش باشد ...
اصلا مگر مرگ انتقال نبود انتقال روح ...
پس باید عذاب را هم انتقال بدهد ...!
چقدر سردم با بی وجدانها و چقدر نالانم از دست وجدانها ...
افکار پلاسیده را نه دوست دارم نه به افکار نو رنگ زده اش ایمان دارم ....
من خط فکری صاف خودم را دارم بایک مشت عادتهایی که پایانش را خودم نمیخواهم و از خدا و ال اش درخواست ترکش را دارم ...
عادتهایی که گاه تناقضشان افکار صافم را خمیده میکند پشتش را میشکند و راهم را به دست اندازی طولانی میبرد....
زندگی پی عادت میچرخد و با عادت عذاب وجدان میگیرد و با عادت آن را آرام میکند و با عادت .....
اصلا لعنت به عادت ...
خلاف عادت نکردن را هم عادت داریم ....
باید عادت ببرم به سمت ترک عادت و این تمرین هر روز من شده است ...
ترک عادت ...
عادت برای آزردن
عادت برای هٓولی
عادت برای چشم هرز
عادت برای حروم خوری
عادت برای زهر زبان ....
اوه که هر چه بزرگتر میشویم عادتها بیشتر...
شایدم عادت کلفت تر ....
چه سخت است ...
دنیایت را بهم بریزی ریتم قلبت را صاف کنی و نفسی از پیکره انسانی به پیکره افلاکی بلند کنی که شاید که شاید انسانی تو را ببینید و از ته دل تو را بخواهد ...
چه جالب میگفت در فیلم بانمکی که چند روز پیش دیدمش
دنیا دیگر بدرد نمیخورد ....
دنیا دیگر شده دنیای عادت انسان ها که اسمش را اشتباه میگذارند ...
اشتباهی که نصوحش را نفهمیدم ...
اشتباهی که پایانش را ندیده ام...
مثل دزدی که بخاطر زیر حکم تنبیه میشود نه به خاطر عادتش ترک بشود....
وای چقدر بهم ریختگی....
اه از این خود و عادت و دنیا ....
تق تق دوتا تخم مرغ شکستم
ودر فکر فرو رفتم اخ اخ ته نگیره نیمروم ...
یکم چاشنی جوجه کباب عجب نیمرویی سر صبحی یاخت برام ...
فکر هنوز ادامه داره
امشب رفتم حرم تا صبح حرم بودم برگشتم با کلی گشنگی و نیاز به سرویس دم در خونمون ...
دست کردم تو جیبم بله مثل همیشه کلید نیاوردم ...
اخ وای الان دوباره بهم قر میزنن چرا مارا از خواب بیدار کردی ...
دیگه چاره ای نبود باید زنگ میزدم...
تا اومدم ایفون بزنم چشمتون روز بد نبینه ...
جا تره و بچه نیست ...
آیفون با تموم محتویاتش دزد برده بود ...:-)
هیچی به گوشیا زنگ بزن تا یکی بیاد در باز کنه همه خواب ...
وای خدایا من پوکیدم ...
صب شد ...
تو این مجتمع خراب شده یه ادم پیدا نمیشه در باز کنه ...
مجبور شدم یه چوب بردار در حیات عین یک سارق حرفه ای باز کرده ....
درب منزل را با کارت بگشاییییم و بعد وارد منزل شوم ...
پیام این خاطره همیشه راهکاری برای درب منزل در ذهن داشته باشید ...
😂🙃
چند ماهی گذشته عجب تصادفی بود
بزرگترین آموخته آن تصادف کذایی حال من بود آن هم در هنگام برخورد دو خودرو و صحنه هایی که حتی یا اوریش برایم سخت است .
دانشی که در اثر حس مرگ به انسان داده میشود .
به من گفتن و من فهمیدم که بنده دنیام و تعلقات دنیوی چقدر من را آزار داد.
وقتی در اوج گرفتاری تمام حواست پی چندر غاز دلار است ....
وای حس تفر از خود حس وارانگی واییییی....
اسمش مناسب نیست .
خداراشکر بخیر گذشت ...همین
تمام قسمت بیخود ماجرا
شب وقت خوابی دن است نه بی داری
حال من وقتش به وقتت
و جان من زمانش به زمانت
گره ریز دارد ...
همه همه بازیچه ای بی گره اند که شب را بی دار بمانند...
شاید بی معنا اما تماما مع نا....
کتاب شازده کوچولو حسابی بهم ریخت افکارم را
مخصوصا صحبت شازده کوچولو و روباه ...
سر اهلی کردن ...
حال خودم را داشت ...
حال روز الانم ...
اهان کجا بودیم...
اونجایی که بهش گفتم دستت بده ....
خیلی دوست داشتم گرمای دستشو رو بچشم اما....
از طرفی به خودم میگفتم نکنه توی عشقم ناپاکی راه بدم ....
در صورتی که من اونو فقط به لحاظ وجود خودش میخواستم ...
فکر دیگه به اون بازدارنده تموم حس هامه ...
لریش میشه فکر دیگه نمیتونم بکنم ....
بهش گفتم دستت بده کمکت کنم ...
میخواست زیر پل خاجو از روی سکو بیاد پایین تا بریم ببینیم صدای سازی که زیر پل میزدند رو پیدا کنیم ...
گفت نه خودم میام ...
به هزار زور استین لباسشو گرفتم اوردمش پایین البته با کمک خودش ...
اخی بچگیامون وقتی میخواستیم بدویم اون عقب می افتاد من دستشو میگرفتم و همراه خودم تند تند میدوییدم ...
اصولا هم وقتایی بود که در خونه مردمو میزدیم....
فکر نمیکردم اون زمان یه روزی حسرت دست گرفتنشو داشته باشم ....
بگذریم...
امد پایین همراه من رفتیم زیر پل خیلی خوب ساز میزدند و میخوندن و یادمه کاپشن زرد خردلیش و چراغ های زیر پل و اهنگ نوازنده عجب صحنه باشکوهی برای من رقم زده بود ...
فکر به اون هواییم میکنه چه برسه اون موقع که داخل جریان بودم...
شاید توی خواب باید ببینم ...
نمیدونم شایدم در تصور ...
چند دقیقه اونا رو دیدیم و برگشتیم سمت شیر سنگی کنار پل ...
من بهش گفتم عجب شیری من تاحالا به این دقت نکردم ...
شیری سنگی که سنگ خاکستری با طراحی دقیق که ظاهرا مال همان ایام ساخت پل بود ....
این شیر در مقابل ان طرف پل شیری دیگری وجود دارد که اگر روی شیر می نشستی یا در زاویه شیر قرار بگیری چشمانش در شب برق میزنه ...
اون میگفت و توضیح میداد من محو توضیحش بودم و صدای نازش دلم رو نوازش میداد ...
کم کم راه افتادیم ...
استرس تایمم داشتیم تقریبا خیلی ساعت بود بیرون بودیم ....
در حال دور دور تو پل بودیم که من بی هوا بهش گفتم چقدر این ماسک بهت میاد ...
برگشت نگاهم کرد و من ماسکشو کشیدم برگشت و کشش اونو زد در دهنش ...
من فرار کردم اونم چند قدمی دنبالم....
نشد منو بگیره....
گفت من میدونم تو بگیرمت ...بچه پرووو....
مثل همیشه تا بهم رسید بخشید مهربونیش همیشه بود ...
یادم نمیره وقتی از سر مهربونی بچه که بودیم داداش میگفت بلند میشی برام اب بیاری بلند میشد و می اورد ... با این که خودش کوچیکتر بود ...
یا خیلی از مهربونیا که کاش به حافظه ناچیزم میسپوردمش ...
چند قدمی دنبال هم دویدیم و آخر به صلح یک طرفه انجامید ...
حرفهایی بینمون زده شد و صحبتهایی با هم کردیم ...
اما بعضیاش به مزاق من خوش نیومد بخاط همین تو این داستان نمیگنجمش ...
همش تو دلم میگفتم یعنی میشه بهش بگم دوست دارم ...
اخرش امشبم گذشت و من نتونستم بهش احساسمو منتقل کنم ...
روزی کسی زنش را بخاطر اخلاق بدش طلاق داد با هزاران سختی
چند سالی گذشت دوباره همان زن چند عملی روی صورتش انجام داد و مرد او را دید
دوباره با او ازدواج کرد ...
چند سالی او را اذیت و ازار داد دوباره از او طلاق گرفت ....
چند سالی دیگر امد و دوباره با ان زن ازدواج کرد ...
باز ازار و اذیتش کرد و ایندفعه از ازار او مرد ...
به ان دنیا رفت خدا را ملاقات کرد خداوند دستور داد او را به بهشت جهنم نفرستید ...
او را طویله ای خوشگل بنا کنید ....
حال و روز ما در خیلی از مسایل همینطور است ...
ادم شدن کار میبرد ...
گاهی وقتها خر دنیاییم
گاهی خر مال دنیاییم ..
گاهی....



