داستانی خاطرات

هجویات یک درس خونده بیسواد

مختل نویسی

A
داستانی خاطرات هجویات یک درس خونده بیسواد

مختل نویسی

قبلا دنیای بهتری داشتم اما چند وقتی شده که دلم به این دنیا نیست

ادمها قبلا فیلم دوست داشتن را بازی میکردند ...

الان صراحتا تو چشمانت خیره میشوند و میگویند دوستت ندارم ...

حال گاهی به زبان گاه به کار ...

هر چقدر سن بالاتر میرود لجبازی ها بیشتر میشود ...

ادمها که دنبال مقصر کارهای اشتباه خود هستند

دائما این آن را مقصر میکنند ...

امان از چشم هایی دنبال مال غیر خودش میگردد ...

امان از دلی که اتشی درون دارد و سرمایی برون را نشان میدهد

حال که چی !!

قرقرو شده ام

از وزن بالا رفتنم بنویسم ...

یا از ورزش نکردنم ...

یا از پاور پوینت درسی که سه هفته است نیمه تمام مانده است ...

یا از گشاد بازی های پی در پی ام ...!؟

خسته ام چند روزی میخواهم خودم نباشم ...

حتی خواب هم دوست ندارم ...

کابوس هایی که نگرانی هایم را نشان میرود ...

که چه بشود کم فکر مشغول دارم از حقوقی که این ماه پشت سرگذاشته میشود ماه چهارمش که نداده اند

میشود در خواب هم نباشم ...

بیداری از خود بیرون بیایم و سبک سبک کمی خودم و فانتزیهایم دوباره در چهارباغ تا پل خواجو قدم بزنیم ...

شاید تمام این متغییرهای وابسطه مستقلی نداشته باشم ...

و فقط فکر و حظ لحظاتی بی بدیل ذهنم را قلقلک وار بخنداند و جسمم و روح ام را به کیفی مطلق برساند

اه ای نصف العیش آن هم عیش چو فکرت کنم مستم بی نوش عیش.



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 3:48 | نویسنده : A |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.